Freitag, 29. Februar 2008

In this way, my sis, Linda helps me learn how to drive. No, It was a joke. We are busy with one of my toys.
I have a great time with Papa. He speaks to me in many languages; sometimes German, sometimes English and sometimes Persian. But in all languages, I enjoy his love and kindness and as you see I am showing with such a lovely smile.

Montag, 25. Februar 2008


چون شما اجازه ندادید که من از همه شما عکس بگیرم من هم به کامره (دوربین) نگاه نمی کنم

به بابا جان گفتم :شما بیایید جای من بایستید تا من عکس بگیرم امّا
این هم یکی از آن لبخند هاست

من در کنار مادر عزیزم. راستی می دانید که مامی جانم میناتوریست است؟ من از دیدن تابلوهایش لذت می برم
برادر بزرگ و خواهر بزرگ من کیک ششمین سال تولد شان را در حضور بعضی از دوستان بخش می کنند